تو اوج بگير و ببند قهر من از خونه و مشكلاتي كه تو خونه پدري دامنگيرم شد مثل هميشه مادرم برنامه اي ترتيب داد تا از اين حال و هوا بيرون بيام ... برنامه يزد دقيقا تو روزهاي شادي مثل نيمه شعبان كه همه مردم تقريبا به نحوي تو جشن و شادي و سفرن ... منو ياد پارسال برنامه انزلي كه با شهرام داشتم انداخت ...

اول با اين جريان و افتادن تو مسير 700 كيلومتري تهران – يزد مخالف بودم ...ذهنيتم  از يزد يه شهر خاكي  بي آب و علف بود ... كه تو اين گرما حتي يه دونه دار و درخت درست حسابي هم نداره ... قبل از سفر اومدم سايت ويكيمپيا كه يه سرچي كنم ... تقريبا فضاي سبز چشمگيري توش پيدا نكردم ... اين انگيزه نرفتنمو بيشتر مي كرد....

تااينكه من و مامان و غزل مجردي راهي شديم .... فك مي كنم هيجان غزل واسه ديدن بادگيرها و خونه قديمي ها از همه بيشتر بود .... مامان هم كه به خاطر من و اصرار يكي از دوستهاش كه ساكن يزدن اين همه راه و رانندگي ميكنه...

تا  زماني كه چشمهام باز بود و گوشم به ضبط به اندرونم فك نمي كردم اما به محض اينكه صداي حرف وحديثهاي غزل و كل كل كردنش با مامان تموم ميشد يا چشمهامو مي بستم ... هزار و يك سئوال بي جواب ته دلم با تلخي مي نشست...

جاده از بعداز اتوبان تهران اصفهان يهو سوت و كور شد ... يه جاده تر و تميز... يه بيابون صاف ... يه جاهايي حتي گون و طاق هم نداشت.... گون كه مي بينم ياد اين حرف شهرام ميوفتم :

بهار نمي دوني خوابيدن زير اين درختها چه حالي ميده ... ظله آفتاب سايه اين درختها آدم مرده رو زنده مي كنه....

هميشه از بيابون مي ترسم ... يه احساس خيلي بد كه هيچ وقت تمومي نداره......

نزديكاي اردكان كه رسيديم باغ پسته ديدم واسم عجيب بود .......... شهر تميزي به نظر نيومد ... همون احساسي كه نسبت به يه شهر كويري داشتم برام تداعي شد.......

ميبد شهر بعدي ... از در ديوار شهر كاشي و سراميك و ظرف و ظروف سفالي آويزون....

دلم مي خواست از اين كاسه سفالي ها واسه آبگوشت بگيرم ... يه صدايي ته دلم گفت واسه كي ... واسه كجا....

اومديم يزد ........ مافوق تصورم بود ... يه شهر تميز ... مرتب با مردماني بسيار مودب.......يه لهجه شيرين و دوس داشتني ...

آدرس سمت صفائيه بود ... يه خورده اين ور اون ور شديم تا آخر پيدا كرديم ... خيابونها و معابر شهر دو مدل بود يكي شهري و امروزي ... تقريبا مثل تهران و يكي هم بافت قديمي و ستني .....

استقبال دوست مامانم از ما خيلي خوب و گرم بود ...

يه خانواده سه نفره ...  تنها فرزندشون مينا ست كه فك كنم پرستاري يزد خونده بود ... و الانهم تو يه كلينيك كار مي كرد... خانواده به نسبت مرفهي بودن... مامانم تو سالهاي 57 و 58 با خانوم خونه هم دانشگاهي و دوست بودن...

شب فوق العاده سرد بود به خصوص كه اون چند روزي هم كه ما اونجا بوديم سرد تر شده بود... مفهوم كامل كوير و رو به عينه درك مي كردي ... روزها گرم و شبها سرد...

يزد شهر ترمه ... شهر بادگير ... شهر قطاب و باقلوا... شهر خونه ستني ... آش شولي ... سفرخونه .... طلا و مس...

 بیشتر درخت اکالیپتوس ِ نخل ِ یه جاهایی فک کنم لیمو داشت ...البته چنار و کاج و زبان گنجشک هم که مثل همه جا موجود بود...

عين سه روزي كه اونجا بوديم فقط و فقط بازار رفتيم ... مكانهاي ديدني مثل باغ دولت آباد ... اتشكده ....و شبها هم سفره خونه ...ساعت كاريشون از 5 تا 12 نيمه شب بود... خونه هايي كه با معماري خيلي قديمي آدمو مي برد به داستانها و قصه هاي قديمي ... طاق و طاقچه ... حوض و اب انبار ... ارسي ... راه پله هاي باريك و سرد و همه اينها خلاصه ميشد تو بادگير هايي كه از سقف ها بيرون زده بود ...

بازارخان و به هواي ترمه و خريدش زير و رو كردم ... ديدن اين همه رنگ و طرح منو از غم و اندوه وضعيت موجود دور كرده بود ... واقعا كه مادرم منو بهتر از خودم ميشناسه ... از خورده هايي كه به غزل حين راه مي گرفتم پشيمون شدم ... احساساتم نسبت به اين شهر و فضاش اينقدر زياد بود كه كلي از خود بي خود شده بودم ... همه جا بوي قديمي چهارچوب در و پنجره ...كاه گل ... بوي خوب ادويه ... ترمه ... بوي خوب يزد مي يومد... تميزي شهر و نظم  و انظباطشون براي من خيلي عجيب بود .

و عجيبتر اينكه تو سطح شهر پيرمرد خيلي زياد بود ... كه خيلي جاها باعث خنده و شوخي شد.

خوردن شيريني هاي واقعا شيرنشون مزه هر تلخي كه تا به اون روز داشتمو از يادم برد....خيلي وقت بود كه خودمو و احساسات نهفته ام رو فراموش كرده بودم.... احساساتي كه خيلي با پر رنگ كردن شون جون    مي گيرم و از دنياي واقعي فاصله .....

در كل تجربه جديدي رو تو سفر به يزد داشتم كه تو اين چند سال متاهلي نداشتم ...

خيلي جاها از اين كه شهرام نيست دلخور بودم وبراي حال و روزم نگران ... اما حالا كه برگشتم و به اون چند روز فك مي كنم مي بينم يزد و مردمان خوبش و جاهاي ديدني اش واسم تو اوج روزگار سياه يه خاطره شيرين شد كه هيچ وقت يادم نمي ره ..........

من جمعه هفته پيش با وساطت مادر شهرام به خونه برگشتم ... اوضاع خيلي عادي و روتين هست ... هنوز از جرياني كه اتفاق افتاده حرفي بين من و شهرام زده نشده ... همه خط و نشون ها رو مادر پدرها رو دوش گرفتن و واسه هم كشيدن ... ما فقط شنونده بوديم ...

خونه تميز و مرتبه ... شهرام ساكت و مودب و من پرم ازهيجان و اشتياقم به خونه و ترس و دلهره ام از آينده ....

يه قصه تكراري و دو بازيگر فحش خورده كه ديگه از عكس العملهاي شديد و خفيف هم متاثر نميشن.....

 

+ نوشته شده در 89/05/27ساعت 12 بعد از ظهر توسط بهار |

آيدا دخترخاله يكي از دوستهاي دانشگاهم بود ....يكي از اون دختر مايه دار هاي جردن .... تو سالهاي بين 82تا 84 كه ماكسيما خيلي تو بورس بود پدرش به مناسبت ازدواج با يه پسر مايه دار دماوندي اونو كادو بهشون داده بود ... دقيق يادمه ... زماني كه رعنا بعضي از كلاسها رو با ماشين آيدا مي يومد و با اون آرايش و رنگ و مش چقدر پسرهاي دانشگاه و جذب خودش مي كرد....

پنج شنبه ها طوري كلاس بندي شده بود كه تقريبا همه بچه هاي تاپ پولدار كلاس داشتن و تو دانشگاه بودن ...

همين يه بهانه اي شده بود كه اون روز يه جورايي بين بچه ها متفاوت تر بشه ...

ماهم پنج شنبه ها به خاطر دو ساعت عمومي و سه ساعت تخصصي كه همه با هم برداشته بوديم دانشگاه بوديم... و تقريبا بين دو كلاس كه يه دو ساعتي تنفس بود از اين سالن مد و مدل و بورس ماشين و بي اف و جي اف استفاده مي كرديم... جو اون روزهاي دانشگاه غير قابل توصيفه ....

يه احساس خوبي كه خيلي ها تجربه اش كردن....

رعنا بچه ماكو بود ... يكي از اون دخترهاي ترك قد بلند تو پر....چشمهاي رنگي و پوست سفيد با گونه هاي صورتي ... از همون اول كه وارد اكيپ ما شد با وجود اينكه از خانواده خيلي مرفه و پولداري بود اما شايد به خاطر طرز فكري كه راجع به تهران داشت سعي مي كرد خودشو خيلي متفاوت نشون بده تا بچه ها رو جذب خودش كنه .... شايد اگه لهجه غليظش نبود ما فك مي كرديم جد در جد تهراني هستند........

البته اين امتيازي نبوده و نيست اما براي اون زمان رعنا اين موضوع خيلي مهم بود....

آيدا دختر خاله رعنا تقريبا 5 يا شايدم 6 سال از ما بزرگتر بود ...و البته متولد و بزرگ شده تهران ... پدر فوق پولدار و تك فرزند .........ميشه گفت رعنا به واسطه موقعيت اونها بود كه تونست بين بچه ها ي دانشگاه و يه اكيپ از پسرهاي پولدار جا باز كنه ....

دختري با رنگ و روي مهتابي و موهاي مشكي كه از نظر اندامي از رعنا خيلي ظريف تر و ريز تر بود ... با قبول شدن رعنا تو دانشگاه ما و ازدواج آيدا و رفتنش از خونه پدري ... اتاق خواب آيدا رو به رعنا داده بودن .........خيلي از روزها آيدا هم دانشگاه ما مي يومد ....براي همين تقريبا در جريان برنامه ها و بخصوص سفرهاي دبي و تركيه و .... با همسرش بوديم و عكسهايي كه مي ياورد و خاطراتي كه تعريف مي كرد ... همه مي دونستن كه رعنا با آيدا خيلي جاها پز مي ده و اين كاملا مشهود بود...

تا اينكه يه مدت از آيدا خبري نشد.... بچه ها جوياي حال و احوالش بودن و رعنا زير سبيلي همه رد مي كرد ... ما شك كرده بوديم به اينكه شايد باردار شده .... يا به گفته خود رعنا مسافرت خارج از كشور باشه ....

اما كم كم پاي زمزمه هاي رعنا كه نشستيم فهميديم كه آيدا در حال گرفتن طلاق از همسرش هست ... اون موقع يكسري از بچه هاي حسود خوشحال شدن و يكسري هم مثل ماها كنجكاو كه آخرش چي ميشه ...

از اون تاريخ به بعد ما ديگه آيدا رو تو دانشگاه نديديم .... اما اخبارش توسط رعنا بگوشمون مي رسيد كه داره چه اقداماتي انجام مي ده ...تابستون اومد و مجدد ترم جديد  شروع شد ويك روز خبر خيلي بدي تو دانشگاه پيچيد ... واونم خودكشي آيدا...

خودكشي  واقعيت داشت .... طفلك چندين ماه درگير پروسه طلاق بود و تو اين چند ماه در خونه پدري اش زندگي مي كرد اما شوهرش هفته اي يكبار به بهانه هاي مختلف خودشو مهمان خونه اونها مي كرده و با زور با ايدا رابطه جنسي داشته ... و تو همين جريانات از آيدا بخشش مهرشو مي گيره و با زرنگي ماشين و كليه طلا و جواهرات رو هم صاحب...

شهرام رو بروي  من تو اتاق خواب قديمم نشسته ... چهره اش خسته اس... ته ريش گذاشته ... احساس مي كنم خواسته نشون بده  كه پريشونه ...اما طرز نگاهش طلبكارانه اس... بر عكس دفعه هاي قبل منو مقصر مي دونه ....از مادر و پدرم خواسته تا تنها با هم تو اتاق صحبت كنيم ... ياد جريان آيدا افتادم .... اون زمان حتي تصور اين اتفاق براي خودم گناه بود ... اما حالا احساس مي كنم كه هر لحظه ممكنه از اين خلوت و تنهايي استفاده كنه و بخواد بهم نزديك بشه .... شايد كمتر از چند ثانيه خودمو جاي آيدا مي ذارم ... صحنه ها از جلوي چشمم رد ميشن مثل يه اتفاق واقعي .... نگاهم رو دكمه باز يقه اش ثابت مونده ... با دست كه تكونم مي ده به خودم ميام ... احساس مي كنم تنم يخ كرده ... مثل بچه گربه ميرم تو بغلش ميشينم ... خودمو جمع مي كنم ... اشك از چشمهام سرازير شده ... مي دونم تعجب كرده خودمم بيشتر ... اما جداي از تمام اتفاقاتي بينمون حل نشده باقي مونده ... به تنش عادت كردم .... فقط آغوشش رو مي خواستم همين ....

از هيجان بينمون كمي كاسته ميشه ... پيشوني مو مي بوسه و ميخواد كه بيشتر فك كنم ... تا اينبار به يه نتيجه درست برسيم ... و خداحافظي ..........

حالا مي تونم براي تصميم درست فكر بيشتر كنم ....

 

 

+ نوشته شده در 89/05/18ساعت 2 بعد از ظهر توسط بهار |

این روزها واژه " تصمیم درست" رو دائم می شنوم ... یه جور حساسیت و تنفر نسبت بهش پیدا کردم ... ترس از آینده داره منو دیونه می کنه ... یادآوری خاطرات خوبی که داشتیم ... احساس می کنم اون دوره عذاب آوری که ازش می ترسیدم تو راهه....

وقتی یه مرور کلی به ایام و اتفاقات زندگیم می ندازم می بینم مثل یه نوار قلب نا منظم یا تو سراشیبی تندی بودیم مثل الان که احساس نابودی مطلق داشتم یا تو حالت خنثی که خوب نسبت به حالت قبل صعودی به سمت بالاست.

کلی نصیحت و راهکار از اطرافیان شنیدم که فقط یه نگاه سرد جواب همه اونهایی بود که دارن لطف می کنن و برام وقت می ذارن ... می دونم همه فک می کنن که من دختر لجباز و یک دنده ای هستم که فقط یه فکر مزخرف تو سرم هست ... اما بخدا این طور نیست ... فقط حال و حس رو برو شدن با این مسائل رو ندارم ...

در اوضاع و احوال ما هیچ تغییری بوجود نیومده ... بعد از اون روز شهرام چند بار تماس گرفت که برگردم و بشینیم منطقی صحبت کنیم ... اما جواب من اینه که دیگه هیچ حرفی با هاش ندارم و حتی دیگه دلم نمی خواد ببینمش... آخرین تماس شهرام به جمله " به جهنم که دلت نمی خواد ... " ختم شد..........

دیروز تو راه برگشت از یزد بودم ... که موبایلم زنگ خورد ... شماره برام آشنا نبود ...جواب  دادم ...اول تو گنگی صدای ماشین و جاده فک کردم صدای شهرامه ... اما یه خورده که بیشتر صحبت کرد و نشونی داد تازه یادم افتاد که یه بار که شرکت شهرام رفته بودم با هومت همکار حقوقی شرکتشون آشنا شدم ...یه پسر ۳۰ یا شایدم ۳۲ ساله که وکالت خونده بود و یادمه شهرام بعدا برام توضیح داد که پدرش هم وکیل قدر و پر تجربه ای هست ... احساس یه خانواده منظم و قانونمند رو نسبت بهش داشتم ...

خودش رو که معرفی کرد و خاطره اون روز تو شرکت که با معرفی شهرام باهاش آشنا شده بودم رو یاددآوری کرد لحن صدام از حالت رسمی و خشک خارج شد و بعد متعجب  از تماس غیر منتظره اش...

گفت شهرام از وضعیت زندگیتون کمی برام صحبت کرده و جدی و مصمم می خواد به صورت قانونی به قهری که از خونه داشتین پایان بده ... و من می تونم بگم هر چقدر هم که حق با شما باشه چون شهرام شوهر شماست این کار رو می تونه انجام بده که علیه شما به خاطر ترک منزل شکایت کنه ....

یه صدای درد آوری تو قفسه سینه ام پیچید که مراحل قانونی شروع شد....

خیلی سرد اما با حالت خیلی بدی که درون بوجود اومده بود جواب دادم ... هیچ مانعی نداره ... من می تونم ادعا کنم که تو خونه این فرد امنیت جانی ندارم و اگه بخواد کار رو به شکایت و دادگاه بکشونه ... من هم می تونم با گرفتن وکیل از خودم و حقم دفاع کنم....

لحن صداش از حالت رسمی خارج شد و با دلسوزی بیشتری ادامه داد... نتیجه آخری که شما می خواین از این جریان بگیرین یه کینه دائمی ... یه پایان تلخ و خاطره زشت و در آخر یه مبلغ پول هست که من فک می کنم اصلا سمتش هم نمی رین ... من همیشه شخصیت شهرام رو تحسین می کردم ... ایشون اینقدر از زندگی زناشویی اش راضی به نظر می یومد که حس حسادت خیلی از همکارهای شرکت بویژه خانومها رو تحریک می کرد... حالا با مواجه شدن با این موضوع اصلا نمی تونم برای خودم حلاجی کنم که مشکل شما چی هست ... تو ادامه صحبت هاش طبق معمول کمی دعوت به صلح بینمون کرد و کمی هم خط و نشون های حقوقی ..................

گوشی رو که قطع کردم سرمو تکیه دادم به بالشت صندلی و به جاده خشک و بی آب و علف کویر خیره شدم ... یاد اولین سفر مشهدم با شهرام افتاده از مسیر طولانی و خشک جاده خسته شده بودم ... یهو یه حافظ جیبی گرفت جلوم که برام بخون ... این بیت اومد...

شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان                               که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان

.

.

همیشه این غزل منو یاد کتاب بامداد خمار میندازه ... پایان کتاب حقیقت تلخی بود که منو اون روز با خوندن این غزل برای شهرام به فکر فرو برد که احساسی تصمیم گرفتنم برای ازدواج با اون همین نتیجه رو میده یا نه ...

حالا چند سال گذشته ... تا جایی که میدونم شهرام خیانتی به من نکرده ... اما با عصبانیتهای بی موقع و تعصبات بیجاش ... منو رسونده به جایی که دارم به آخر داستان زندگیم با اون می رسم ...

 

* نظر همه برام عزیز و محترم هست ... سر فرصت به همه سر می زنم....

+ نوشته شده در 89/05/09ساعت 11 قبل از ظهر توسط بهار |

مدت زمان خیلی طولانی هست که از خونه قهر کردم درست بعد از اتفاقاتی که بعد از سفرمون افتاد ... خیلی در گیر شدیم و خیلی با هم جر و بحث کردیم ... آخر به این نتیجه رسیدم که باید خونه رو ترک کنم ... الان چند هفته ای میشه که  دوباره برگشتم به همون اتاق قدیمی و کوچک طبقه بالایی خونه ... همونجایی که چند سال پیش شبها با خیره شدن به پنجره کوچکش تو رویاهای دست نخورده دخترونه ام با مرد ایده آل ذهنم یه خونه نقلی می ساختم ... که فقط یه خواب داشته با یه آشپزخونه ... من باشم و این چهاردیواری کوچک و مردی که همه وجودمو با عشق بهش تقدیم کنم ...

ولی الان دیگه خبری از اون همه احساس شیرین نیست ... فقط یه اتاق چهار متری با یه تخت چوبی و یه پرده صورتی ... حتی قالیچه گردی که این همه بهش تعلق خاطر داشتم و از وجودش لذت می بردم هم دیگه برام رنگ و بویی نداره ... همه اتفاقهای بین من و اون مثل یه نوار ویدیویی از مقابل چشمهام می گذره ... بدون کوچکترین تغییری در احساساتم ...

مثل همشيه در كش و قوس رفتارهاي ناخوشايندي كه بينمون هست ... مي دونم خانواده ها هم ديگه مثل قبل تلاشي به بازگشتمون بهم نمي كنن ... خيلي تصميمها دارم كه مي خوام بعد از جاري شدن صيغه اي كه هميشه ازش مي ترسيدم انجام بدم ... شايد با انجام دادنشون تا مدت زمان زيادي در گير باشم و به اصل جرياني كه قرار برامون اتفاق بيوفته فكر نكنم... اما مي دونم يه دوره افسردگي شديد داره انتظارمو ميكشه ... خودم خودمو مي شناسم .... مي دونم اين زمان خيلي بد و تلخ مي گذره و خيلي جاها مي مونم... و دلم مي خواد زمان بر گرده به عقب ... اما تا اينجا كه اومدم ديگه نمب تونم برگردم ...

تو اخرين جر و بحثي كه داشتيم ... ماشينو بر داشتمو اومدم بيرون ... شايد سه ساعت بيشتر دور تهرانو گشتم .... آخر به اين نتيجه رسيدم كه شايد مدرك خوبي دستش دادم ... مي تونه با اعلام مفقودي ماشينش منو تو بد موضعي قرار بده ... اما ديگه براي برگشتن دير شده ... تو بد باتلاقي گير كردم ...

+ نوشته شده در 89/05/02ساعت 9 قبل از ظهر توسط بهار |