یه ده روزی رفتیم سفر ... خوب بود ... البته بیشتر کاری بود... صبح ها تا 9 می خوابیدم ... بیدار که می شدم رفته بود ... می رفتم صبحانه.... تنهایی میلم نمی کشید... سختم بود... (تنها واسه خودم صبحانه سرو کردن...) نگاهها کمی کنجکاوانه بود... میومدم بالا تا ساعت 3 که برمی گشت... تو همون هتل ناهار می خوردیم...ساعت حول و حوش 6 هم می رفتیم بیرون ... تا افطار....

براش عجیبه چرا خرید کردن و دوس ندارم ... چرا گشتن و چرخیدن و دوس ندارم... میگه همیشه فک می کردم دختر پر شر و شوری هستی...

می گم بودم ... اما همش پریدن و رفتن ...لبخند کمرنگی گوشه لبش می شینه

وقتی خونه سیاه زرشکی طلایی رو فروختم... تمام اثاثیه اونو هم دادم رفت... خیلی از اجناسی که به دقت و حوصله خریده بودم... همشون تک و خاص بودن... خیلی متفاوت و گرون...

اما وقتی اومدم خونه سفید, من بودم با یک خونه سفید خالی ... با یه ذهن خسته ... با یه روح سیلی خورده از زندگی ... تصمیم گرفتم معمولی باشم... سفید اما معمولی ...نه سیاه و خاص

حالا من یه زن هستم تو دوران دهه 30... معمولی ...کم توقع ...حرف گوش کن ...ساده

دهه 20 من پر از انرژی ..هیجان... لجبازی ... توقع ... سیاهی و سرکشی بود.

اینجا من هستم با یه ذهن خالی, یه خونه ساده معمولی و مردی که اومده تا بمونه...بهش گفتم من هنوز تلخم ...هنوز سختم ...هنوز شوم

اما خودش خواسته تا باشه ...اون گفته از من جز من هیچی نمی خواد...

من هم قبول کردم که باشم ...

من از خدا هیچی نخواستم نمی دونم چرا اومدم تو بازی زندگی این مرد...فقط کاش دوباره امتحان نباشه...

 

+ نوشته شده در 93/04/26ساعت 12 بعد از ظهر توسط بهار |

اومدیم میر د ا ماد, هوا گرمه حوصله خرید ندارم اما مجبوریم , خیلی جاها حراجه اما در کل همه چی شکل هم هست همه مدل ها مثل هم میونن.... هنوز نمی خوام بهش بگم که من لباس مورد نظرشو نمی پوشم ... هرجا می ریم فقط و فقط با لباسی که واسم گرفته مقایسه می کنه ... من نظری ندارم ... اما با نظر اون هم موافق نیستم ... نمی تونم چطوری بهش بگم ...تعدادشون زیاده ...ارتباطاتشون زیاده ... دوستهای زیادی داره ...همکارهای مشترک ... هم دانشگاهی های صمیمی... شاگردها ...

همه یه عمری منتظر بودن ...منتظر تا بدونن بالاخره کی و چه وقت تصمیم می گیره ... کی و کجا ...

همه می خوان بدونن که چی کسی رو انتخاب کرده ...

شاید خودشم هم دیدن اون لباس و پوشیدنشو بارها و بارها در ذهنش مرور کرده

یه میز مجلل که پر از شمع های روشن ... گل های ارکیده و رز ...جام های پایه بلند تزئین شده ...همه جا غرق در نور و تور ....

چه رویایی

وارد شدن ...مورد تحسین قرار گرفتن ... دست و هورا ...

همه چی این قضایا شیرینه و دلچسبه ...دوست داشتنی و زیبا

اما برای کسی که بار اول تجربه کنه...

نه برای منی که بختی شوم مثل شنلی سیاه سرشونه هامو احاطه کرده...

بهش نگفتم لباس سفید زیبایی رو که برام خریده رو نمی پوشم ...

بهش نگفتم جشنی در کار نیست...

بهش نمی گم

تا ماه آینده

شاید تا سال آینده

باید بدونه من زنه بیوه ای هستم که هنوز دل سیاه پوشی دارم ... باید بدونه شاید مثل همون دوران لجباز و بداخلاق باشم و البته شاید خیلی بیشتر

مطمئنم میدونه ... چون همیشه بوده از همون اول ...از همون اولین روزی که بعد از عقدم شیرینی دادم... می دونست ...کنارم بود ...و حالا که او نیست اومده اینجا کنار قاب عکس خالی روی دیوار

 

 

+ نوشته شده در 93/04/12ساعت 2 بعد از ظهر توسط بهار |

+ نوشته شده در 93/02/15ساعت 2 بعد از ظهر توسط بهار |

بوی مهر بوی مدرسه

یه جمله تکراری اما دلنشین

پاییز ...

برگ خشک چنار....

هوای سرد ... باد... بارون...

زود تاریک شدن

بوی دود

هوس سوپ داغ

دل تنگ

عصر جمعه  دلگیر

خونه ساکت

خاطره

مهر

پاییز

داوودی وحشی

 

+ نوشته شده در 92/06/10ساعت 7 بعد از ظهر توسط بهار |

اینجاه خیلی کوچکتره .... اصلا قابل مقایسه نیست

حتی سقف هم به زمین نزدیکتره

هیچ ستونی نداره

هوا واقعا در جریانه و خواب رو سبک می کنه. پنجره ها کوچکن اما نور بیشتره . هیچ عنصر گرمی تو فضا نیست . سفید سفید

خونه رو فروختیم. خونه سیاه . زرشکی .طلایی . با تمام اثاثیه. با دیوار کوب برنزی. با پرده های مخمل چند لایه . با تمام فرش های دستباف تبریزی

چند ماه یش بود . حتی تمام لباس ها رو - کفش ها رو

من موندم با یه چمدان پر از هیچ - هیچ نخواستم .هیچ هیچ

اینجا رو خریدیم.... خیلی کوچکتره ... از کف تا سقف سفیده

با غزل رفتیم برای ۴ تا پنجره اش تور سفید گرفتیم

رفتیم ون*ک ۳ تا کاناپه تک گرفتم با یه میز و ۴ تا صندلی

خواستم تخت بگیرم چشمم از روی دو نفره کنار نرفت . دل به دریا زده یه بالش بزرگ گرفتم گفتم می زام وسط

دیدنی شده . آینه و کنسول هم سفید گرفتم . هیچی تو اتاق ندارم بر عکس قبل

رفتیم د -ب-ن ه-ام-ز از اول یه سری لباس گرفتم. از دیدن خونه خلوتم لذت می برم

همه چی دارم هیچی ندارم

این خیلی خوبه

بوی نو .بوی تازگی .صبح ها تو نور و تور و سفیدی غلط می زنم .حال میده ... ۷ صبح میام بیرون تا ۷ شب ...خیلی خوبه تنها بودن ... خودت بودن ...

 

+ نوشته شده در 92/04/29ساعت 12 بعد از ظهر توسط بهار |


+ نوشته شده در 92/04/13ساعت 1 بعد از ظهر توسط بهار |

سلام من برگشتم...

تقریبا یک ماه کامل در سفر بودم... روزهای خوبی بود...

سال من هم تحویل شد...

فکر می کردم سخت می گذره ... اما گذشت... عادی نبود ...اما گذشت...

امسال خیلی امیدوارم... احساسات خوبی دارم... اندرونم خیلی متحول و شاد هست..

دوستای خوبم فرصت کنم میام به تک تکتون سر می زنم...

 

+ نوشته شده در 91/01/26ساعت 2 بعد از ظهر توسط بهار |

مطالب قدیمی‌تر