X
تبلیغات
پر از حرفهای تازه از بهار دل نازک من

پر از حرفهای تازه از بهار دل نازک من

ساعتها انتظار

سلام من برگشتم...

تقریبا یک ماه کامل در سفر بودم... روزهای خوبی بود...

سال من هم تحویل شد...

فکر می کردم سخت می گذره ... اما گذشت... عادی نبود ...اما گذشت...

امسال خیلی امیدوارم... احساسات خوبی دارم... اندرونم خیلی متحول و شاد هست..

دوستای خوبم فرصت کنم میام به تک تکتون سر می زنم...

 

+ نوشته شده در  91/01/26ساعت 2 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

خدایا هزار بار شکر

تنی سالم

روحی شاد

و زندگی پر از آرامش

عید همه مبارک

 

+ نوشته شده در  90/12/27ساعت 10 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

 

 

شنبه ای که گذشت اولین عروسی بعد از تو و بدون تو را رفتم

هم تلخ بود و هم شیرین

خیلی دلم می خواست بودی ...

خیلی دلم تنگت شده بود .......

یه لحظه پیش خودم گفتم نمی رم ... مثل هزار جایی که نرفتم........ اما بعد یاد تصمیمم افتادم ... من باید عادی زندگی کنم....

چهار شنبه بعد از شرکت رفتم خونه ......... یه راست رفتم سمت کمد لباسها... غزل که اومد تو اتاق تعجب کرد... گفت خوب اگه می دونستم تصمیم به اومدن داری می رفتیم با مامان برات لباس می گرفتیم.... گفتم لازم نیست بین همین لباسها یه چیری پیدا می کنم... دنبال یه چیز مشکی ام... دلم رنگی نمی خواد...

اومد جلو... سعی کرد تو پیدا کردن کمکم کنه.... یه دکلته مشکی مال دوران دبیرستان خودش بود ... نه نو بود و نه کهنه.... وقتی پوشیدم...حس کردم چقدر لاغر شدم... اما با ذوق و شوق تو آینه موهامو جمع کردم بردم بالا....کمرمو کمی قوس دادم و از تو اینه با یه دنیا لبخند خندیدم و گفتم چطوره ....

ذوق زده گفت مثل همیشه خوب.........

با اعتماد به نفس گفتم می دونستم.......برگشتم سمتش و درحالی که موهامو رها می کردم پرسیدم تو چی می پوشی...

یکم من من کرد و گفت نمی دونم شاید کت شلوار قهوه ای مو بپوشم........

یادم نمی یومد..از کدوم لباسش حرف می زنه ... سرمو تکون دادم و گفتم... راستی به نظرت من اگه لباس به این بازی بپوشم بده .......

تازه یادم افتاد که من با غزل زمین تا آسمون فرق دارم....من دیگه اون زن شوهردار تر و تازه خوش آب و رنگ نیستم که بخوام هر لباسی رو به تن کنم........

رفتم تو فکر ... فکر روزهای عقد و عروسی خودم...........

چقدر من این روزها رو با یاد خاطره طی کردم خدا می دونه...........

دارم کم کم به سالگردش نزدیک می شم... خیلی وقته از عزا بیرون اومدم.... خیلی وقته که دیگه همه اون روزها تموم شده ... اما هنوز لحظه هام پر از شهرامه...پر از غم نبودنش ... پر از استرس نگاهها و طعنه ها س........پر از هوای بد تنها شدن......

 

+ نوشته شده در  90/11/24ساعت 3 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

به نظرم خیلی شبیه شهرامه ... خیلی ... حرکت چشمهاش و نگاهش دقیق مثل اونه.... موهای مشکی براقش .... و کلا وجودش....

شیده خواهر شهرام یه پسر خیلی خوشگل به دنیا آورده که لذت دوباره دیدن چشمهای شهرامو برام تداعی می کنه........

اومدنش رابطه منو و شیده رو به کل تغییر داد ... شاید بگم ۹۰ درصد اوقاتمو دارم با یه نوزاد کوچولو سر می کنم .... احساس خوب مادر شدن... بوی تازه نوزاد... بوی شیر ... بوی محبت و عاطفه........

وقتی فک می کنم می بینم دقیقا سال گذشته برای نداشتن کودکی در درونم خودمو و زندگیمو و شهرامو عذاب می دادم... و امسال از اینکه فرزند کسه دیگه ای رو بغل کنم سرشار از انرژی می شم... یعنی اگه این فرزند خودم بود چه احساسی داشتم........

قبلا اگه اسم شهرامو جایی می شنیدم خیلی بغض می کردم... اگه می خواستم خودمو عذاب بدم عکسهاشو می دیدم... اما الان با یه حس خوب و شیرین بهش فک می کنم....

هنوز خونه مامان هستم و فعلا هم تصمیمی به جابه جایی ندارم... خونه خودم نرفتم... اما هیچ تغییری هم به اونجا ندادم........ همه چیز سر جاشون هستن.... انگار قرار نیست هیچ وقت اون خونه بدون صاحبهای قبلیش عوض بشه.......... بابا هر از گاهی می ره اونجا سر می زنه.... کار گر می گیره و همه جاشو تمیز می کنه ...می خوام واسه شب عید خودم برم و یه دستی به سر و روش بکشم....

می خوام مثل هر سال سفره هفت سین و همونجای همیشگی کنج پذیرایی بچینم.... میدونم برای همه تحمل این رفتارهام سخته .......اما این منم و احساسم و زندگی بدون شهرامم........

خودم ناراحت نمی شم.......میخوام به همه ثابت کنم که منم لبخند می زنم... مثل همه ... منم زندگی می کنم مثل همه ....

+ نوشته شده در  90/11/12ساعت 12 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

مدتی هست که درگیر کارهای شخصی ام شدم... برگشته ام خانه پدری....

خانه مان ماند برای من ... پدر و مادر شهرام هیچ چیز نخواستند جز خاطره پررنگ شهرام و حضور پررنگ تر من....

ای کاش می رفتند...ای کاش تمام بود و نبودم را به تاراج می بردند... اما...  

احوالات درونی ام اندکی بهم ریخته است.این امواج پر تلاطم احساساتم مرا از درون پر خالی می کند.

کاش روزها زودتر بگذرد....

کاش هیچ روز خاطره داری سراغم نیاید.

+ نوشته شده در  90/10/21ساعت 3 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

.

.

دیشب تو خیابون یه دسته دیدم....یاد محرم دوران کودکی ام افتادم...ناب ترین حس کودکانه ام به           امام حسین

انگار با همه وجودت می خواستی اینها همش یه قصه باشه و همین الان بهت بگن امام حسین زنده است

روزهای دعا و نیایش و گریه است

خدا کنه صدای من هم تو این همه صدا به گوش خدا برسه

 

* ببخشید...دل خیلی ها رو شکوندم...

 

 

+ نوشته شده در  90/09/09ساعت 2 بعد از ظهر  توسط بهار  | 



دلم در هوایت غزل ابری است
غزل درد من درد بی صبری است
دلم در هوایت غزل تار شد
دلم آرزومند یك یار شد
الا ای نگاهت پرستوی ناز
شنا كرده در آبهای نیاز
منم مرغ مجروح یلدای سبز
غزل گوی آواره ی دوره گرد
پرستو ترین یارها آمدند
فقط بال و پر دارها آمدند
مرا بال و پر بود روزی چو صبح
مرا خانه ی بود در چشم صبح
مرا در حریر نگاهت بپیچ
مرا باز در ناز آهت بپیچ
من آن بی نشانم كه چندین بهار
نشستم كنار جاده ی انتظار


+ نوشته شده در  90/08/29ساعت 9 قبل از ظهر  توسط بهار