شنبه ای که گذشت اولین عروسی بعد از تو و بدون تو را رفتم
هم تلخ بود و هم شیرین
خیلی دلم می خواست بودی ...
خیلی دلم تنگت شده بود .......
یه لحظه پیش خودم گفتم نمی رم ... مثل هزار جایی که نرفتم........ اما بعد یاد تصمیمم افتادم ... من باید عادی زندگی کنم....
چهار شنبه بعد از شرکت رفتم خونه ......... یه راست رفتم سمت کمد لباسها... غزل که اومد تو اتاق تعجب کرد... گفت خوب اگه می دونستم تصمیم به اومدن داری می رفتیم با مامان برات لباس می گرفتیم.... گفتم لازم نیست بین همین لباسها یه چیری پیدا می کنم... دنبال یه چیز مشکی ام... دلم رنگی نمی خواد...
اومد جلو... سعی کرد تو پیدا کردن کمکم کنه.... یه دکلته مشکی مال دوران دبیرستان خودش بود ... نه نو بود و نه کهنه.... وقتی پوشیدم...حس کردم چقدر لاغر شدم... اما با ذوق و شوق تو آینه موهامو جمع کردم بردم بالا....کمرمو کمی قوس دادم و از تو اینه با یه دنیا لبخند خندیدم و گفتم چطوره ....
ذوق زده گفت مثل همیشه خوب.........
با اعتماد به نفس گفتم می دونستم.......برگشتم سمتش و درحالی که موهامو رها می کردم پرسیدم تو چی می پوشی...
یکم من من کرد و گفت نمی دونم شاید کت شلوار قهوه ای مو بپوشم........
یادم نمی یومد..از کدوم لباسش حرف می زنه ... سرمو تکون دادم و گفتم... راستی به نظرت من اگه لباس به این بازی بپوشم بده .......
تازه یادم افتاد که من با غزل زمین تا آسمون فرق دارم....من دیگه اون زن شوهردار تر و تازه خوش آب و رنگ نیستم که بخوام هر لباسی رو به تن کنم........
رفتم تو فکر ... فکر روزهای عقد و عروسی خودم...........
چقدر من این روزها رو با یاد خاطره طی کردم خدا می دونه...........
دارم کم کم به سالگردش نزدیک می شم... خیلی وقته از عزا بیرون اومدم.... خیلی وقته که دیگه همه اون روزها تموم شده ... اما هنوز لحظه هام پر از شهرامه...پر از غم نبودنش ... پر از استرس نگاهها و طعنه ها س........پر از هوای بد تنها شدن......