X
تبلیغات
پر از حرفهای تازه از بهار دل نازک من

پر از حرفهای تازه از بهار دل نازک من

ساعتها انتظار

بوی مهر بوی مدرسه

یه جمله تکراری اما دلنشین

پاییز ...

برگ خشک چنار....

هوای سرد ... باد... بارون...

زود تاریک شدن

بوی دود

هوس سوپ داغ

دل تنگ

عصر جمعه  دلگیر

خونه ساکت

خاطره

مهر

پاییز

داوودی وحشی

 

+ نوشته شده در  92/06/10ساعت 7 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

اینجاه خیلی کوچکتره .... اصلا قابل مقایسه نیست

حتی سقف هم به زمین نزدیکتره

هیچ ستونی نداره

هوا واقعا در جریانه و خواب رو سبک می کنه. پنجره ها کوچکن اما نور بیشتره . هیچ عنصر گرمی تو فضا نیست . سفید سفید

خونه رو فروختیم. خونه سیاه . زرشکی .طلایی . با تمام اثاثیه. با دیوار کوب برنزی. با پرده های مخمل چند لایه . با تمام فرش های دستباف تبریزی

چند ماه یش بود . حتی تمام لباس ها رو - کفش ها رو

من موندم با یه چمدان پر از هیچ - هیچ نخواستم .هیچ هیچ

اینجا رو خریدیم.... خیلی کوچکتره ... از کف تا سقف سفیده

با غزل رفتیم برای ۴ تا پنجره اش تور سفید گرفتیم

رفتیم ون*ک ۳ تا کاناپه تک گرفتم با یه میز و ۴ تا صندلی

خواستم تخت بگیرم چشمم از روی دو نفره کنار نرفت . دل به دریا زده یه بالش بزرگ گرفتم گفتم می زام وسط

دیدنی شده . آینه و کنسول هم سفید گرفتم . هیچی تو اتاق ندارم بر عکس قبل

رفتیم د -ب-ن ه-ام-ز از اول یه سری لباس گرفتم. از دیدن خونه خلوتم لذت می برم

همه چی دارم هیچی ندارم

این خیلی خوبه

بوی نو .بوی تازگی .صبح ها تو نور و تور و سفیدی غلط می زنم .حال میده ... ۷ صبح میام بیرون تا ۷ شب ...خیلی خوبه تنها بودن ... خودت بودن ...

 

+ نوشته شده در  92/04/29ساعت 12 بعد از ظهر  توسط بهار  | 


+ نوشته شده در  92/04/13ساعت 1 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

سلام من برگشتم...

تقریبا یک ماه کامل در سفر بودم... روزهای خوبی بود...

سال من هم تحویل شد...

فکر می کردم سخت می گذره ... اما گذشت... عادی نبود ...اما گذشت...

امسال خیلی امیدوارم... احساسات خوبی دارم... اندرونم خیلی متحول و شاد هست..

دوستای خوبم فرصت کنم میام به تک تکتون سر می زنم...

 

+ نوشته شده در  91/01/26ساعت 2 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

خدایا هزار بار شکر

تنی سالم

روحی شاد

و زندگی پر از آرامش

عید همه مبارک

 

+ نوشته شده در  90/12/27ساعت 10 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

 

 

شنبه ای که گذشت اولین عروسی بعد از تو و بدون تو را رفتم

هم تلخ بود و هم شیرین

خیلی دلم می خواست بودی ...

خیلی دلم تنگت شده بود .......

یه لحظه پیش خودم گفتم نمی رم ... مثل هزار جایی که نرفتم........ اما بعد یاد تصمیمم افتادم ... من باید عادی زندگی کنم....

چهار شنبه بعد از شرکت رفتم خونه ......... یه راست رفتم سمت کمد لباسها... غزل که اومد تو اتاق تعجب کرد... گفت خوب اگه می دونستم تصمیم به اومدن داری می رفتیم با مامان برات لباس می گرفتیم.... گفتم لازم نیست بین همین لباسها یه چیری پیدا می کنم... دنبال یه چیز مشکی ام... دلم رنگی نمی خواد...

اومد جلو... سعی کرد تو پیدا کردن کمکم کنه.... یه دکلته مشکی مال دوران دبیرستان خودش بود ... نه نو بود و نه کهنه.... وقتی پوشیدم...حس کردم چقدر لاغر شدم... اما با ذوق و شوق تو آینه موهامو جمع کردم بردم بالا....کمرمو کمی قوس دادم و از تو اینه با یه دنیا لبخند خندیدم و گفتم چطوره ....

ذوق زده گفت مثل همیشه خوب.........

با اعتماد به نفس گفتم می دونستم.......برگشتم سمتش و درحالی که موهامو رها می کردم پرسیدم تو چی می پوشی...

یکم من من کرد و گفت نمی دونم شاید کت شلوار قهوه ای مو بپوشم........

یادم نمی یومد..از کدوم لباسش حرف می زنه ... سرمو تکون دادم و گفتم... راستی به نظرت من اگه لباس به این بازی بپوشم بده .......

تازه یادم افتاد که من با غزل زمین تا آسمون فرق دارم....من دیگه اون زن شوهردار تر و تازه خوش آب و رنگ نیستم که بخوام هر لباسی رو به تن کنم........

رفتم تو فکر ... فکر روزهای عقد و عروسی خودم...........

چقدر من این روزها رو با یاد خاطره طی کردم خدا می دونه...........

دارم کم کم به سالگردش نزدیک می شم... خیلی وقته از عزا بیرون اومدم.... خیلی وقته که دیگه همه اون روزها تموم شده ... اما هنوز لحظه هام پر از شهرامه...پر از غم نبودنش ... پر از استرس نگاهها و طعنه ها س........پر از هوای بد تنها شدن......

 

+ نوشته شده در  90/11/24ساعت 3 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

به نظرم خیلی شبیه شهرامه ... خیلی ... حرکت چشمهاش و نگاهش دقیق مثل اونه.... موهای مشکی براقش .... و کلا وجودش....

شیده خواهر شهرام یه پسر خیلی خوشگل به دنیا آورده که لذت دوباره دیدن چشمهای شهرامو برام تداعی می کنه........

اومدنش رابطه منو و شیده رو به کل تغییر داد ... شاید بگم ۹۰ درصد اوقاتمو دارم با یه نوزاد کوچولو سر می کنم .... احساس خوب مادر شدن... بوی تازه نوزاد... بوی شیر ... بوی محبت و عاطفه........

وقتی فک می کنم می بینم دقیقا سال گذشته برای نداشتن کودکی در درونم خودمو و زندگیمو و شهرامو عذاب می دادم... و امسال از اینکه فرزند کسه دیگه ای رو بغل کنم سرشار از انرژی می شم... یعنی اگه این فرزند خودم بود چه احساسی داشتم........

قبلا اگه اسم شهرامو جایی می شنیدم خیلی بغض می کردم... اگه می خواستم خودمو عذاب بدم عکسهاشو می دیدم... اما الان با یه حس خوب و شیرین بهش فک می کنم....

هنوز خونه مامان هستم و فعلا هم تصمیمی به جابه جایی ندارم... خونه خودم نرفتم... اما هیچ تغییری هم به اونجا ندادم........ همه چیز سر جاشون هستن.... انگار قرار نیست هیچ وقت اون خونه بدون صاحبهای قبلیش عوض بشه.......... بابا هر از گاهی می ره اونجا سر می زنه.... کار گر می گیره و همه جاشو تمیز می کنه ...می خوام واسه شب عید خودم برم و یه دستی به سر و روش بکشم....

می خوام مثل هر سال سفره هفت سین و همونجای همیشگی کنج پذیرایی بچینم.... میدونم برای همه تحمل این رفتارهام سخته .......اما این منم و احساسم و زندگی بدون شهرامم........

خودم ناراحت نمی شم.......میخوام به همه ثابت کنم که منم لبخند می زنم... مثل همه ... منم زندگی می کنم مثل همه ....

+ نوشته شده در  90/11/12ساعت 12 بعد از ظهر  توسط بهار  |